تبلیغات
:|♡ - مطالب خاطره

همممم:/

پنجشنبه 21 دی 1396 09:56 ق.ظ

Queen: ♪ Kυrαyαмy♪
Tag: عکس خاطره

http://uupload.ir/files/let_20_(80).png

فکر کنم از همه تو نت فعال ترم:/




CaMmEnT : comments
Edit: پنجشنبه 21 دی 1396 09:57 ق.ظ

هعـــی:(

پنجشنبه 21 دی 1396 09:30 ق.ظ

Queen: ♪ Kυrαyαмy♪
Tag: خاطره عکس

http://uupload.ir/files/9znh_9da87da7b86a9854c6fa066f4c579dbf--anime-girl-crying-sad-anime-girl.jpg

بد ترین چیز برای یه اوتاکو اینه که انیمه ها واقعی نیستن:(




CaMmEnT : comments
Edit: پنجشنبه 21 دی 1396 09:33 ق.ظ

امتحانات-_-

شنبه 9 دی 1396 03:54 ب.ظ

Queen: ♪ Kυrαyαмy♪
Tag: خاطره
سلام^^
امروز امتحان میان ترم داشتیم:/
خواستم بیام اینجا بهتون بگم ریاضی چند شدم=_=
18-____-
بد نیست ولی چون کیمیا 20 شده خیلــی ناراحتمT___T
دوست داشتم منم 20 بشمT__T
ولی اشکال نداره من چون درس نخوندم به خاطر نمره ای که گرفتم ناراحت نیستم ولی کیمیا چون خیلی ریاضی خونده بود خوشحالم که 20 گرفته^_^
فردا امتحان نداریم:/
ولی دوشنبه عربی امتحان داریم=_=
اه=_=
اه=_=
اووووووووق=_=
راستی میخوام از این به بعد خاطرات رو خلاصه و کم بنویسم^_^




CaMmEnT : comments
Tag: امتحان ریاضی عربی مدرسه
Edit: شنبه 9 دی 1396 04:02 ب.ظ

اولین پسـت^_^

دوشنبه 27 آذر 1396 02:14 ب.ظ

Queen: ♪ Kυrαyαмy♪
Tag: خاطره
سلام^^
من فهمیدم نمیتونم چیز دیگه ای به غیر از خاطره بزارم تو وب:/
پس از این به بعد مثل قبلا خاطره میزارم ولی ایندفعه چیزای دیگه ام میزارم^_^
ولی قوانین ست ثابت پابرجا هستن:/
خب بزارین شروع کنم
امروز تمام مدارس تهران تعطیل بود
به دلیل آلودگی هوا-_-
صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدم و دیدم اینترنت قطعه:/
خواستم برم انیمه هایی که دیدم رو دوباره ببینم که نازنین زنگ زد و گفت برو خونه مامان بزرگ فاطمه و مامان بزرگش آش درست کرده و فاطمه گفته بهت بگم توام بیای:/ (آش مامان بزرگ فاطمه خیلــــــی خوشمزســت!*__*)
منم رفتم اونجا(جزئیات رو نمیگم:/ )
وای تمام خونشون بوی آش میداد*__*
نازنین و کیمیا هم اومدن و ساعت 12 آش درست شد
مااَم خوردیم و رفتیم تو اتاق فاطمه و منم نت فاطمه رو وصل کردم و نشستم روی تخت فاطمه و شروع کردم به دانلود کردن انیمه که فاطمه اومد منو با لگد از روی تخت انداخت پایین و گفت برو گمشو از روی تختم=_=
منم پتو روی تختشو کشیدم و اونم از اونور تخت پرت شد پایین و آخش در اومد
پس از جنگ های فراوان که کیمیا و نازنین مارو از هم جدا کردن 4 نفره روی تخت 1 نفره نشستیم و بعد از چند دقیقه مامان بزرگ فاطمه اومد و برامون آبمیوه آورده بود^_^
آبمیوه هارو خوردیم و تشکر کردیم و بعد گفتیم که بریم بیرون...(تو این هوای آلوده=_=)
لباس پوشیدیم وفاطمه هم آماده شد و به مامان بزرگش گفت و بعد از در خانه خارج شدیم و پا به بیرون گذاشتیم:///
اول رفتیم ذرت مکزیکی خوردیم^_^
بعد مامانم زنگ زد گفت دارم میام دنبالتون و ما سریع برگشتیم و مامانم اومد دنبالم و نازنین و کیمیا هم رسوندیم خونشون و بعد رفتیم خونمون^_^
مامانم هی بهم میگه پولتو الکی خرج نکن من گوش نمیدم:/
فعلا که تقریبا 200 هزار تومن پس انداز کردم^_^
راستی دارم انیمه دورارارا رو میبینم*__*
خیلی باحاله^___^
قسمت 4ام^_^

پ.ن:این پست برای روز دوشنبه بوده...



CaMmEnT : comments
Edit: سه شنبه 28 آذر 1396 02:37 ب.ظ



]