روز اول مدرسه...
سلام^^
این پست رو دیر گذاشتم:/
معذرت میخوام^^
خوب خوب^^
امروز روز اول مدرسمون بود^^
امروز صبح زود ساعت 5 از خواب بیدار شدم و رفتم حموم و ساعت تقریبا 5 و نیم از حموم در اومدم
بعدشم که لباس فرم مدرسمو پوشیدم و اماده شدم که به سوی مدرسه بشتابم^^
رفتم و سوار ماشین مامانم شدم و بعد رفتیم دنبال فاطمه و بعدشم رفتیم به سمت مدرسه^^
تقریبا ساعتای یک ربع به هفت بود که رسیدیم^^
نمیدونین چقد شلوغ بود:/
مامانم من و فاطمه رو پیاده کرد و رفت ^^
من و فاطمه هم شروع کردیم به گشتن دنبال کیمیا و نازنین^^
بعد از اینکه اکیپمون دور هم جمع شد کیمیا گفت که بیاین بریم توی کلاسه جدید تا وسایلامونو بزاریم^^
این طور که از نگاهه بعضی از دانش اموزا پیدا بود،معلوم بود که کیمیا با داد و دعوا کاری کرده بود که 4 تامون توی دو تا میزه نزدیک به هم بشینیم
من و فاطمه با هم توی میز سوم از وسط و کیمیا و نازنینم میز عقبمون میشینن ^^
خوبیه جایی که میشینیم اینه که کل کلاسو میتونیم کنترل کنیم:/
دقیقا ما مرکز کلاسیم:/
بعد از اینکه وسایلامونو گذاشتیم رفتیم توی حیاط و بعد مدیر گفت که صف ببندید و بعد یکم حرف زد و بعد گفت که لطفا به معلماتون احترام بزارین(من حواسم نبود و با صدای بلند گفتم اووووه شعـــــــت! که مدیرمون بهم اخم کرد ولی من براش زبون در اوردم:/ )
بعدشم گفت که توی حیاط مدرسه حواستون باشه ندوید(در این لحظه کیمیا با مشت زد به پشته فاطمه:/ )
بعدشم گفت که حجاباتونم رعایت کنید که این دفعه نازنین روشو کرد سمت مدیر و براش شکلک در اورد
مدیرم گفت که البته مثل اینکه بعضیاتون هیچ وقت درست نمیشین و بعد رفت-______-
بعد از اینکه آب میوه خوردیم با صف و منظم()رفتیم توی کلاسامون که بنده توی راه چند بار لگد زدم به پشته پای دانش اموزای بزرگ تر و...
وقتی رفتیم توی کلاس بنده رفتم جلوی کلاس و یه دهن اواز خوندم و همه ی بچه های کلاسمونم که خیلی باحال و پایه هستن ریختن وسط و فقط فوشم دادن
چند نفرم کاغذ و خودکار سمتم پرت میکردن
اخرش که دیگه بچه ها داشتن جوش میاوردن رفتم سر جام نشستم و یه خانم پیر اومد توی کلاسمون و یکم زر زر کرد و گفت که معلم ریاضی جدیدمونه:/
بعدشم کلی قوانین سخت سخت گفت که من اروم یه تعهد نامه روی برگه اخر دفترم نوشتم که این معلمو دق بدم
هنوز چند دقیقه از گفتن قوانین نگذشته بود که یکی از بچه های کلاسمون پقی زد زیر خنده
منم بلند شدم و کیفمو سمتش پرت کردم و این شد شروع جنگ
معلممون مارو برد دفتر و همین که مدیرمون من و اکیپو دید زد زیر خنده
بعدشم رفت به معلممون گفت که اینا رو به هوای تنبیه کردن توی دفتر نیار چون هیچ وقت درست نمیشن و بعد خودش ما رو از دفتر بیرون انداخت و معلممونو با قیافه ای پوکر تنها گذاشت:/
دیگه بقیشم نگم که بهتره-_-
اونقد مسخره بازی در اوردیم که معلمامون ما رو هی از کلاس مینداختن بیرون :/
و اینگونه بود که ما کلا امروز توی کلاس نبودیم
البته فقط ما نه!
بلکه کل کلاس با هم
هیچی دیگه:/
زنگ اخر که خورد سریع 4 تاییمون با هم برگشتیم خونه^^

http://uupload.ir/files/avg2_2_(8).jpg

موضوعات: عکس ، خاطره ،
[ چهارشنبه 15 شهریور 1396 ] [ 02:44 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
دیشب...
سلام^^
دیشب مامانم ساعت 8 اومد
فیلمه جنگیرو گذاشتم برای دانلود و دانلود شد ولی فایلش باز نشد:/
کلی بچه ها جیغ میکشیدن از خوشحالی:/
هیچی دیگه-_-
فیلمه گشت 2 رو گذاشتم
خیلی فیلمش خنده دار و قشنگ بود
کلا از حمید فرخ نژاد خیلی خوشم میاد
توی تمامه فیلما و همیشه عالی بازی میکنه
خخخ
ولی خیلی فیلمش باحال بود:/
پیشنهاد میکنم که هر کی ندیدش حتما ببینه
راستی برو بچز خوابن:/
دیشب هر 3 تامون رو تخته من خوابیدیم:/
خیلی جا تنگ بود ولی کسی نمیخواست بره رو زمین بخوابه-_-
نصفه شبم با یه صدای گرمپ از خواب بیدار شدم و فهمیدم که کیمیا از رو تخت افتاده پایین و کلش خورده به زمین
یه وعضی بودا
راستی لطفا نظر بدید چون نظرای وبم یکم زیادی کم شده:/
خداحافظ

http://uupload.ir/files/vkke_500x498_1502735125823742.jpg

موضوعات: خاطره ، عکس ،
[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
خرید...
سلام^_^
این پستو قرار بود دیشب بزارم ولی زورم اومد:/
در هر حال:/
اقا ما دیروز تقریبا ساعت های 5 میشد که رفتیم بیرون:/
یعنی من و کیمیا و فاطمه و داداش کیمیا
نازنینم گفت که قراره بعدا با مامانش بره-_-
هیچی دیگه با ماشین بابای کیمیا که البته دست داداش کیمیا بود راه افتادیم و رفتیم تهران گردی و خرید-_-
اونقد که ترافیک بود ماشینو بردیم پارکینگ پارک کردیم و پیاده راه افتادیم^_^
حالا داداش کیمیا که مثل ادم راه میرفت...این من و کیمیا و فاطمه بودیم که عین الاغ جفتک مینداختیم تو خیابون و سر هر مغازه وای میستادیم:/
در هر حال چند تا چهار راه رد کردیم تا اخر هر کدوممون 15 تا دفتر سیمی و 2 تا پاک کن و 2 تا تراش و 1 بسته مداد رنگی 36 رنگ و 2 تا دفترچه یادداشت(ما هر سال همه چیمونو شبیه و مارک هم میگیریم^_^) و کیمیا هم یه دونه دفترچه خاطراتم خرید و بعد رفتیم بستنی و یخمک خوردیم که فاطمه به ذهنش رسید که ما هنوز شیطونی نکردیم!
هر چی داداش کیمیا گفت که ولش کنید بیاین بریم الان شلوغ میشه ما گوش نکردیم که نکردیم!
هیچی دیگه رفتیم وارد یه مغازه ی لباس فروشی شدیم و تا جایی که میشد گفتیم برامون لباس بیاره و بعد زدیم به چاک و قربانی دوم کسی بود که داشت بستنی میخورد و منم از پشتش رد شدم و شترق زدم پس کلش و با مخ رفت تو بستنیش و در هر حال به خوبی و خوشی برگشتیم خونه هامون

http://s8.picofile.com/file/8303030434/888_54_.jpg

موضوعات: خاطره ، عکس ،
برچسب ها: مدرسه ، خرید ، اکیپ باحالا ،
[ چهارشنبه 18 مرداد 1396 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
sim+
سلام بچه ها...
من احتمالا فردا و پس فردا نمیام وب
دیروز با برو بچز و مامانامون به غیر از مامان فاطمه رفتیم مدرسمون و ثبت نام کلاس هشتم کردیم و بعدشم رفتیم و لباسای مدرسمونو گرفتیم و هممون برگشتیم خونه هامون
راستش تو این چند روزه خیلی حجم اینترنت برای دیدن انیمه مصرف کردم برای همینم دو روز نیستم تا اینترنت جبران شه...
توروخدا این چند روز که من نیستم وقتی بر میگردم حداقل 30 تا نظر گذاشته باشین!
راستی فکر کنم به پستایی که اولای شروع وب گذاشتم ندیدین!
برین اونارو هم ببینین و نظراتونو توی همون مطلبا بهم بگین^_^
ممنن دوستای خوبم
خداحافظ تا دوروز دیگه
وقتی اومدم تمام اتفاقات این دو روزو بهتون میگم^_^
خداحافظ

http://uupload.ir/files/hz2y_v8c5_b612_20170731_120340.jpg

موضوعات: عکس ، خاطره ، حرف ،
[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ 10:16 ق.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
خوش حالم!
وای خدا!
ببخشید این پستو دیر گذاشتم!
تا الان داشتم شادی میکردم!
فاطمه قراره بره خونه ی مامان بزرگش چون مثل اینکه نشسته اونقد گریه کرده و خودشو زده بابا و مامانش گفتن باشه ولی باید بری پیش مامان بزرگت بمونی!
لباسا و مانتو و کتابای مدرست و خریداتم با دوستات برو ...
هیچی دیگه الان دارم از خوشحالی گریه میکنم!
راستی از مدرسه زنگ زدن گفتن روز دوشنبه ی این هفته ساعت 9 صبح باید بریم کتابا و لباسای مدرسمونو بگیریم و...
وای خدا!
راستی مدرسه از 15 شهریور شروع میشه^_^
کلی برای روز اول برنامه دارم^_^
خداحفظ^_^

http://uupload.ir/files/n24g_ed80b625ba988731661428c0d73d87cf_textpost-vogue-tumblr-frappe-quotes-tumblr_480-480.jpeg

موضوعات: عکس ، خاطره ، حرف ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ Comments () ]
آخرین مطالب