ناراحتم:(
:(
بچه ها فاطمشون دارن میرن!
همین الان یهویی فاطمه زنگ زد و گفت که باباش برای یه ماموریت کاریه 7 ماهه باید بره تبریز احتمال داره فاطمه و مامانشم بره:(
وقتی فاطمه داشت اینا رو بهم میگفت من کلی گریه کردم
فاطمه هم داشت گریه میکرد:(
بچه ها چیکار کنم...
تو این فکرم که زنگ بزنم بهش و بگم که بیاد و با ما زندگی کنه
هر چند احتمالش کمه ولی میخوام شانس خودمو امتحان کنم و برم بهشون زنگ بزنم
بچه ها من نمیدونم چی کار کنم
همین که اینا رو شنیدم رفتم و آلبوم عکسمو برداشتم و عکسامونو دیدم 
یاد خل بازیامون افتادم
یاد وقتی که تو مدرسه آدامس موزی میخوردیم و 2 دقیقه قبل از اینکه معلم بیاد تو کلاس میچسبوندیم رو صندلیش:(
یاد سر امتحانامون که وقتی تمام سوالا رو جواب میدادیم پشت برگه ی چرک نویسمون عکس معلمو میکشیدیم و بعد چسب میزدیم و همین که معلم پشت به ما میشد ما اروم برگرو میچسبودیم پشتشو و اگرم گفت چرا میزنید به پشتم ما سریع برگمونو میاوردیم جلوش و میگفتیم کارمون تموم شده...
یاد اون روزی افتادم که نمونه دولتی قبول شده بودیم و همشون عین امازونیا میپریدن رو من...
بچه ها داره گریم میگیره...
یاد بچه مثبت بازیاش افتادم...
فهمیدم!
بچه ها به نظرتون اگه برم و به باباش بگم که فاطمه و مامانش یا خود فاطمه تنها بره پیش مامان بزرگ و بابا بزرگش بمونه میزاره؟
من دیگه میرم تا زنگ بزنم به بابای فاطمه...
خداحافظ

http://uupload.ir/files/hxk_thumb_hammihan-20151895676216304061448983610.2921.jpg

موضوعات: عکس ، حرف ، خاطره ،
برچسب ها: فاطمه ، درسه ، خل بازی ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ Comments () ]
رفتیم بیرون...
سلامی دوباره
ویــــــــــــــی اونقد حال داد رفتیم بیروووووون!
خیلی کیف داد
کلی مردم ازاری کردیم!
حالا الان توضیح میدم!
اولش که کیمیا و فاطمه و نازنین اومدن من زنگ زدم به مامانم و ازش اجازه گرفتم که با دوستام بریم بیرون
اونم گفت به شرطی که بلایی سر ملت نیارین
منم الکی گفتم باشه و گوشی رو قطع کردم!
بعدش رفتم پیش بروبچز که بگم اجازمو گرتم که دیدم بچه ها دارن وسایل مردم ازاری رو اماده میکنن که عبارت اندز:

یه کیف دستی اندازه ی کف دست تیله
یه قمقمه پر از روغن مایع
کلی ترقه های قرصی شکل ازونایی که میزنی فقط صدا میده!
شال های ابی رنگ(نشونه ی اکیپ!)

بعد از جمع کردن وسایلا گفتیم همشونو بین خودمون تقسیم کنیم
فاطمه گفت که من حوصله ندارم بار بیارم خودتون بردارین!
نازنینم گفت که پس من تیله هارو میارم
برای همینم ترقه هارو من گرفتم و قمقمرو کیمیا گرفت
بعدش من رفتم لباس پوشیدم و کارت عابر بانکمو برداشتم و بعد از بستن شالا به کمر و گردن و پوشیدن زدیم بیرون
پ.ن: اینا لباساییه که پوشیدیم:
 صاحل کیمیا نازنین فاطمه
 ساپورت مشکی کوتاه_مانتوی سفید کوتاه_شال مشکی رنگ_شال اکیپم به کمرم بستمشلوار لی تنگ یخی_مانتو ابی فیروزه ای تقریبا کوتاه_شال ابی اکیپیه شلوار لی تنگ کرمی_مانتو قهوه ای سوخته ی کوتاه_مقنقه کرمی رنگ_شال اکیپمونم دور گردنش بست ساپورت مشکی_ازین مانتو بلندا که جلوش بازه رنگ سفید مشکی_شال مشکی_شال اکیپو همینجوری شل و ول انداخت دور گردنش


اولش کیمیا گفت کجا بریم مردم ازاری که من گفتم بریم پارک اونجا هم مردم زیادن هم اگه گشنمون شد میریم یه چیزی کوفت کنیم که همشون گفتن باشه.
هیچی دیگه راه افتادیم سمت پارک که البته توی راه کلی توجه جلب میکردیم!
یه چند تا پسر هم سنمونم بودن که بهمون تیکه انداختن ولی ما با پررویی تمام جوری جوابشونو دادیم که بیچاره ها گرخیدن
خب داشتم میگفتم رفتیم پارک و همون موقع وارد شدن یه دختر و یه پسرو دیدیم که...
کیمیا که داشت اوقش میگرفت!
رفتیم پشت یه درخت قایم شدیم و اول شالامونو بستیم جلوی دهنمونو من ترقه هارو در اوردم
دیدم دیگه داره خیلی +18 میشه!
ترقرو با کبریت روشن کردم و بــــــــــنگ!
دقیقا افتاد بین پاهای اونا!
یه متر از هم فاصله گرفتن و ما هم زدیم به چاک
نازنین گفت من گشنمه که گفتیم باشه و رفتیم کافه ی توی پارک که دیدیم همون پسره که تو راه بهمون تیکه انداخته بود با دوستاش دارن میرن سمت کافه
نازنین گفت بسپرش به من!
رفتیم پشت یه درخت قایم شدیم و نازنین اروم تیله هارو پرت کرد و چند تاشو نگه داشت
یهو دیدم پسرا با مخ رفتن تو زمین!
نازنین تیله های دیگرو داد دست من و گفت که تو نشونه گیریت خوبه دقیاقه پرتشون کن که بخوره تو شکمشون
هیچی دیگه...
یکی یکی پشت سر هم میزدم تو شکمن پسرا!
وقتیم تیله ها تموم شد زدیم به چاک!
فاطمه میگفت دیگه نمیتونیم بریم اون کافه منم حوصله ی کتک کاری ندارم...
منم گفتم باشه و بعد از درست کردن شالا و بستنشون به کمر و گردن رفتیم به یه کافه که وسط شهره (خیلـــی گرون و با کلاسه!)و اونجا من یه کیک و شیرکاکائو خوردم و فاطمه بستنی توت فرنگی خورد و کیمیا اب میوه خورد و نازنینم یه کیک شکلاتی خورد که کلا شدن 160 هزار تومن!
منم کلا 200 بیشتر نداشتم !
گفتم اگه خودم حساب کنم که تا اخر ماه ته کیفم یه قرونم نمیمونه که دیدم بچه ها یکی یکی کیف پولاشونو در اوردن و هر کدوم خوراکیای خودشونو حساب کردن و منم رفتم برای خودم که 45 هزار تومن بودو حساب کردم و برگشتیم خونه.
البته از اونجایی که حال پیاده رفتن نداشتیم ماشین گرفتیم و کرایرو هم من حساب کردم.
(کیمیا تو کل راه گفت که من اصلا شیطونی نکردم و روغنا موند!)
الانم که در خدمت شمام!
نازنین و فاطمه همین الان رفتن و کیمیا هم داره تلوزیون میبینه!
فکر کنم تا ظهر که مامانم بیاد اینجا میمونه!
خب دیگه سر انگشتام صاف شد بس که تایپ کردم خداحافظ
http://uupload.ir/files/vool_111111111111111111111111111111114444444444444444444444444444.png

موضوعات: عکس ، خاطره ،
برچسب ها: خل بازی ، اکیپ ، مردم ازاری ،
[ دوشنبه 29 خرداد 1396 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
من
سلام
امروز صبح از فرط گرما بیدار شدم!
بعد از اینکه رفتم تو اشپزخونه و صبحونه خوردم زنگ زدم به بروبچز که بیان خونمون حوصلم سر نره(مامان من پرستاره و بابامم مهندس ساختمون هردوتاشون صبح زود ساعت 6 میرن سر کارشون تا شب)
اوناام از خداخواسته دارن میان اینجا،البته هنوز نرسیدن تو راهن
راستی بچه ها دیگه خداحافظ من میخوام برم زنگ بزنم به مامانم بگم احتمالا با بروبچز میریم بیرون بچرخیم خداحافظ
http://uupload.ir/files/kcm3_untitled_image.png

موضوعات: عکس ، حرف ،
برچسب ها: خیابون ، خل بازی ، دوستام ،
[ دوشنبه 29 خرداد 1396 ] [ 08:16 ق.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
آخرین مطالب