دریا...!
سلام
ما الان دریاییم!
البته الان غروبه و دیگه میخوایم بریم!
از ساعت 8 صبح تا الان تو اب بودم
کلی کیف داد!
مامان منم که کلا ترس از اب داره
هی دست منو میکشید میبرد تو صاحل!
بابا مثلا شنا بلدم!
حالا مثلا غرق بشم...!
فوقش از شرم راحت میشه دیگه!
خب دیگه زیادی زر زدم
داشتم میگفتم!
صبح ساعت 8 از ویلای خود خارج و به سمت دریا شتافتیم(چه ادبی!)
از اونجایی که ویلا خیلــی نزدیک دریاست برای همینم از همونجا لباس شناهامونو پوشیدیم و رفتیم.
تو راهم مامانم کلی به خاطر جنگولک بازیام دعوام کرد و گفت که ابرو داری کنم ولی من گوش ندادم و سرانجام وقتی میخواستم از روی یک مانع پرش کنم با صورت رفتم تو زمین و موجب شادی مادر و پدر و دوست مامانم و شروین شدم که قهقه میزدن برای عمشون
خب داشتم میگفتم بعد از اینکه با کلی مکافات رسیدیم من و شروین به سمت دریا شتافتیم و کلی اب بازی کردیم (مامانامون نشستن روی ماسه ها و شروع کردن به حرف زدن و باباهامونم رفتن قدم بزنن و حرف بزنن)و مسابقه ی نفس گذاشتیم(کلمونو میکردیم زیر اب هر کی بیشتر نفسشو نگه میداشت برنده میشد)که البته چند بار امتحان کردیم که هر چند بارشم دوتامون با هم سرمونو از اب در اوردیم
یه بارم که من میخواستم بپرم تو اب مامانم از پشت تیشرتمو گرفت و من از پشت افتادم روی سطلی که باهاش قلعه درست میکنیم و اخ و اوخم رفت هوا.
بعد از کلی شنا کردن و قرقر کردنای مامانم من و شروین رفتیم باباهامونو پیدا کردیم و بساط کبابو راه انداختیم و کباب خوردیمو و قلعه ی شنی ساختیم و اب بازی کردیم و سوار قایق شدیم که البته مامانامون سوار نشدن گفتن میترسیم و من و شروین و باباهامون سوار شدیم و نزدیک بود من بیفتم تو اب که شروین یقه ی لباسمو کشید و پرتم کرد تو قایق
 الانم که میخوایم بریم!
خداحافظ تا پست بعدی!
فردا میخوایم بریم خرید 
خدافظ
لباسای من و شروین:
 صاحل شروین
 تیشرت ابی رنگ که روش نوشته i love you و شلوارک سبز ساده تیشرت مشکی کاملا ساده که روش عکس تار عنکبوته و شلوارک سفید ساده
http://uupload.ir/files/u0x7_33333333333333333.png

موضوعات: عکس ، خاطره ،
برچسب ها: دریا ، شروین ، دوست مامانم ،
[ جمعه 2 تیر 1396 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
رسیدیــــــم...!
سلامی دوفاره!
ما الان در نزدیکی جایی هستیم که قراره برسیم!
من و شروین تازه از خواب بیدار شدیم
چه نقطه مشتراکی داریم باهم!
لامصب...!
خب دیگه من بعد از پست قبلی گرفتم کپیدم البته قبلش زیر پتو یکم تلگرام بازی کردم با کیمیا و بعد خوابیدم.
اول من بیدار شدم بعد شروین
نمیدونین چقد معصوم خوابیده بود بابام که گفت بیدارش گن دلم نمیومد!
نازی!
یادم باشه چند تا عکس ازش بگیرم برای کیمیا و اکیپ بفرستم
از الان میتونم صحنه ی ژووون ژوووووون کیمیا رو تصور کنم و صحنه ی واه واه فاطمه رو!
نازنینم که مثل همیشه نظاره گره!
خب داشتم میگفتم بعد از اینکه شروینو بیدار کردم دوباره نشستیم پای موبایل البته فقط من نشستم پای موبایل چون اون دفتری رو که من توش داستانامو میویسم(کلا همه ی داستانا اخه من داستان کوتاه زیاد مینویسم)رو برداشت و شروع کرد به خوندن الانم داره میخونه تقریبا ثلثشو خونده(کل دفترم 500 برگه که نزدیک 100 تاشو عصبانی شدم برگه هاشو کندم)
خب دیگه الان توی شهریم فردا احتمالا میخوایم بریم دریا و تا غروب میمونیم حالا اگه تونستم پست میزارم
خداحافظ
http://uupload.ir/files/vtjh_hgngmhnmhjjjjjjjjjjjjj.png

موضوعات: خاطره ، حرف ، عکس ،
برچسب ها: شروین ، دریا ، مسافرت ،
[ پنجشنبه 1 تیر 1396 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ Comments () ]
خونه ی دوست مامانم!
سلامی دوباره!
ما الان خونه ی دوست مامانمیم!
الان اونا دارن وسایلاشونو میزارن تو ماشین تا حرکت کنیم!
خب بعد از اینکه مطلب قبلیو براتون گذاشتم نشستم با موبایلم فیلم دیدم و بعدشم یکم خوابیدم ولی از اونجایی که من نمیتونم تو ماشیم زیاد بخوابم حالم بد میشه بعدش نشستم یکم داستان دختران جادورو نوشتم(میخوام وقتی یه فصلش تموم شد بزارمش وب)
خب بعد از اینکه یکم داستانو نوشتم دوباره نشستم پای موبایلم و با دوستام چت کردم و...
دیگه داشت حوصلم سر میرفت که رسیدیم!
وای نمیدونین پسرشون چقد نازه!
از من قدش بلند تره و چشاش عسلیه و پوستش سفیده!
اونقد شیطونه!
عین خودم!
انگار نه انگار خرس گنده شدیم!
مامان و باباش هی دعواش میکردن و براش خط و نشون میکشیدن(افتضاح به فکر خودم افتادم که مامانم قبل از رفتن به مهمونی منو تهدید میکنه)
خب بعدشم که رفتیم توی خونشون گفتن نهارو اینجا بخورین بعد حرکت کنیم اما بابام گفت نه دیر میشه نهارو توی راه یه جای خوش اب و هوا نگه میداریم میخوریم!
هیچی دیگه یکم استراحت کردیم و من و ش...که پامون تا زانو تو موبایل بود حتی یه تکون کوچولو هم به خودمون نمیدادیم!
داشتم میگفتم بعد از اینکه بابام استراحت کرد دوست مامانم با کمک شوهرش وسایلا رو دارن میبرن توی ماشین!(خاک تو سر ش...همینجوری نشسته بود پای موبایل!)و مامان و بابای منم الان رفتن کمکشون!
دیگه خداحافظ من میخوام برم دشوری حوصله ندارم تو راه برم!

http://uupload.ir/files/j9q4_2222222222222222.png

موضوعات: خاطره ، حرف ، عکس ،
برچسب ها: مسافرت ، دریا ، دوست مامانم ،
[ پنجشنبه 1 تیر 1396 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
ما تو ماشین...!
سلام
من الان با موبایلم اومدم وب!
دیشب به مامانم گیر دادم که من بسته ی اینترنت موخام!
اونم گفت باید از پول خودت خرج کنی
اخر چـــــــــــــرا!
هیچی دیگه الان فقط 10 تومن ته کیفمه اونم برای پول اژانسمه!
نگران نباشین نگران نباشین فردا ماه تموم میشه دوباره 300 تومن میره تو حسابم
خخخ
خب وللش بحث پولو
دیروز یهو مامانم بهم گفت میخوایم بریم...(یه شهره تو مازندران).
بعد من بهش گفتم پس چرا نظر منو نپرسیدین؟
گفت که میخواستیم سرپرایزت کنیم!
بعد بهش گفتم خودمون فقط میریم؟(من و مامان و بابا)
گفت رفتنیو تنها میریم اونجا.اونجاام میریم ویلامون و قراره توی راه یه توقف داشته باشیم و دوستمم همراهمون بیاد!
هیچی دیگه من که داشتم بال در میاوردم
خو شما ام اگه جای من بودین یهو بهتون میگفتن میخوایم بریم مسافرت اونم شمال بال در میاوردین دیگه!
ویییی دریا!
من دریا دوج دارمـــــ!
حالا این هیچی من فهمیدم دوست مامانم یه پسر داره که از من یه سال بزرگتره!
اسمش ش...(ببینید بچه ها من برای اسم بردن تو وبلاگم اول باید از اون شخص اجازه بگیرم مثلا من از کل اکیپ پرسیدم و اونا ام راضی بودن)
خب داشتم میگفتم من که داشتم بال در میاوردم رفتم به کل اکیپ اینو گفتم و بچه ها ام با فوش ازم استقبال کردن
بعدش رفتم لباسامو جمع کردم و برای موبایلم بسته گرفتم و وسایلو گذاشتیم تو ماشین و ...
اقا من اصلا دیشب خوابم نمیبرد!
نه اینکه خوابم نبره هــا!
کلا نمیتونستم برم توی خواب عمیق!
بلند شدم هنزفری رو گذاشتم تو گوشم و اهنگ گوش دادم تا کم کم خوابم برد!
صبحم نزدیک ساعت 6 راه افتادیم!
من که عاشق مسافرتم!
از همه بهتر اینکه میخوایم بریم یه شهر دریایی!
مامانم میگه قراره دوماشینه بریم.
ژووووووووون!
من عاشق درام!
چه کیفی کنم مــن!
وای ی ی ی
من میخوایم هر چه سریع تر برسیم!
اونجوری که محاسبه کردم با یه توقف در راه(تقریبا ساعت 1 میشه!)که به احتمال زیاد دوست مامانم مارو نگه میداره برای نهار ساعت 5 غروب میرسیم
البته هنوز معلوم نیست چند روز بمونیم چون هر لحظه ممکنه از بیمارستان به مامانم زنگ بزنن یا به بابام از محل کارش.دوست مامانم هم پرستاره ولی شرایط کاری اونو نمیدونم اما میدونم شوهرش مشاور املاک داره
پسرشم مثل من مدرسه ی نمونه درس میخونه
خخخ
وای ی ی ی ی
دریـــــا!
ویــــــــــــــــی!
دارم ذوق مرگ میشم!
الان من در صندلی پشت ماشین دراز کشیدم و روی خودمم پتو انداختم و دارم برای شما زر میزنم!
مامان و بابامم جلو نشستن و دارن با هم در مورد من حرف میزنن که تو تابستون چه کلاسایی برم!
خب دیگه بچه ها هر وقت رسیدیم خونه ی دوست مامانم براتون یه پست دیگه میزارم!
لباسای من الان:
 صاحل
 یه دونه بولیز استین بلند که مردا زیر کت میپوشن با شلوار لی و کلاه افتابی
فعلا خداحافظ

http://uupload.ir/files/4uyq_11111111111111111111111111111111.png

موضوعات: عکس ، خاطره ، حرف ،
برچسب ها: دریا ، اکیپ خوشگلا ، مسافرت ،
[ پنجشنبه 1 تیر 1396 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
آخرین مطالب