مسافرت ما...!
سلام بر همگی!
ما این هفته کلا مسافرت بودیم(دیروز برگشتیم) و منم وبو بسته بودم و اخرین مطلبم هم برای دریا رفتنمونه
به جاش الان میخوام کل مسافرتمونو روز به روز در این پست بگم
خب دیگه برین بخونین!
پ.ن:چون دیشب دیر رسیدیم خونه از خشگی فقط به دوستام گفتم که اومدیم خونه!
96/4/3__خرید
 سلام
ماتوی این روز رفته بودیم خرید و از اونجایی که اگه من شیطونی نکنم تو دلم میمونه یکم از وسایل شیطونیمو همراه خودم برداشتم و موقع رفتن یواشکی گذاشتم تو کیف دستیم(یه لیوان کوچولو روغن مایع با یه قوطی تیله و یه قوطی دیگه پر از فلفل)
هیچی دیگه!
من اینا داشتم میذاشتم تو کیفم که شروین اومد گفت اینا چیه داری میزاری تو کیفت منم هی بهش میگفتم هیس ساکت باش الان مامانم میفهمه!
انگار کر شده بود
مامانم یهو اومد بالاسرم که صاحل اینا چیه داری میزاری تو کیفت و ...
نمیدونین چقد داد و بیداد و غرغر کرد!
اونقد ترسناک شده بود شروین رفت تو اشپزخونه و دوست مامانم هم رفت تو اتاقش و منو پیش یه مادر عصبانی تهنا گذاشت
بعد از یکم غرغر کردن وسایلامو برداشت گذاشت تو ساک مسافرتش و گفت که دیگه بهم نمیده
البته من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم و موقع رفتن توی ماشین(یه ماشینه رفتیم) همه ی وسایلا رو برداشتم و گذاشتم تو کیف خودم
وقتی رفتیم خرید من یه شلوارک لی کوتاه گرفتم با یه مانتوی کوتاه و یه مانتوی بلند از اینایی که جلوش بازه و یه ساپورت و کفش کتونی و شال
البته به خاطر اینکه اگه دردسر میساختم مامانم منو میبرد تو پارک ول میکرد شیطونی نکردم
شروینم یه شلوار لی خرید با یه لباس نیم استین ابی
شبشم رفتیم رستوران
من و شروین پیتزا خوردیم و مامان من همبرگر سفارش داد و بابام هم هات داگ و بابا و مامان شروینم پیراشکی خوردن و برگشتیم 

 96/4/4__دریا
سلام
ما رفتیم دریا و بازم مسخره بازیای من و خندیدنای شروین و خط و نشون کشیدنای مامانم
خب داشتم میگفتم رفتیم دریا و بعد از کلی اب بازی رفتیم از رستوران صاحلیش کباب خوردیم و من و شروین بادبادک ساختیم و هواش کردیم و...
تهشم برگشتیم خونه و رفتیم حموم و کپیدیم

 96/4/5__شهربازی
 سلام
ما رفتیم شهربازی!
کلی کیف داد!
اولش من و شروین رنجر سوار شدیم و کلی جیغ و داد کردیم!

بعدشم از اینایی که از روی یه تخته ی پرش میپرن پایین روی تشکو امتحان کردیم
اخه من نمیفهمم چرا سه ساعت روی تخته ی پرش منتظر میمونن و میترسن!

ارتفاعی نداشت که!
البته بماند که مامانم بهم گفت میپری یه چیزیت میشه.اصلا نمیخواد بپری و...و حالا شروین پسره و...
اما خدایی ترس نداشت که
وقتی من رفتم دوتا بلیت بگیرم براش یارو کپ کرده بود 
اما من باز بلیتو گرفتم و با شروین از تخته رفتیم بالا و شروین گفت اول من برم یا تو؟
منم گفتم خودم میخوام اول برم و خودمو با اولین نگاه به پایین پرت کردم!
خیلیم هیجان نداشت!
من از روی کاناپه ی خونمون اینجوری میپرم
بعد از من شروین اومد و مامانم هم هی بهم میگفت چیزیت که نشد؟حالت خوبه؟
که به یک دعوای اساسی ختم شد و بستنی خوردیم و برگشتیم

 96/4/6__بازگشت
 سلام
صبح ساعت 9 راه افتادیم و به سمت خونه ی دوست مامانم حرکت کردیم.

توی راه فقط برای نهار وایسادیم و رفتیم رستوران و زرشک پلو و مرغ خوردیم و دوباره حرکت کردیم
وقتی رسیدیم خونه ی دوست مامانم ،دوست مامانم با کلی اسرار مارو شب اونجا نگه داشت و بالاخره شب موندیم.

 96/4/7__بازگشت دوباره!
دوست مامانم بزور مارو برای نهار نگه داشت و ما هم بعد از نهار بار و بندیلمونو جمع کردیم و اومدیم خونمون! 

موضوعات: خاطره ، حرف ، عکس ،
برچسب ها: مسافرت ، شروین ، دوست مامانم ،
[ پنجشنبه 8 تیر 1396 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
دریا...!
سلام
ما الان دریاییم!
البته الان غروبه و دیگه میخوایم بریم!
از ساعت 8 صبح تا الان تو اب بودم
کلی کیف داد!
مامان منم که کلا ترس از اب داره
هی دست منو میکشید میبرد تو صاحل!
بابا مثلا شنا بلدم!
حالا مثلا غرق بشم...!
فوقش از شرم راحت میشه دیگه!
خب دیگه زیادی زر زدم
داشتم میگفتم!
صبح ساعت 8 از ویلای خود خارج و به سمت دریا شتافتیم(چه ادبی!)
از اونجایی که ویلا خیلــی نزدیک دریاست برای همینم از همونجا لباس شناهامونو پوشیدیم و رفتیم.
تو راهم مامانم کلی به خاطر جنگولک بازیام دعوام کرد و گفت که ابرو داری کنم ولی من گوش ندادم و سرانجام وقتی میخواستم از روی یک مانع پرش کنم با صورت رفتم تو زمین و موجب شادی مادر و پدر و دوست مامانم و شروین شدم که قهقه میزدن برای عمشون
خب داشتم میگفتم بعد از اینکه با کلی مکافات رسیدیم من و شروین به سمت دریا شتافتیم و کلی اب بازی کردیم (مامانامون نشستن روی ماسه ها و شروع کردن به حرف زدن و باباهامونم رفتن قدم بزنن و حرف بزنن)و مسابقه ی نفس گذاشتیم(کلمونو میکردیم زیر اب هر کی بیشتر نفسشو نگه میداشت برنده میشد)که البته چند بار امتحان کردیم که هر چند بارشم دوتامون با هم سرمونو از اب در اوردیم
یه بارم که من میخواستم بپرم تو اب مامانم از پشت تیشرتمو گرفت و من از پشت افتادم روی سطلی که باهاش قلعه درست میکنیم و اخ و اوخم رفت هوا.
بعد از کلی شنا کردن و قرقر کردنای مامانم من و شروین رفتیم باباهامونو پیدا کردیم و بساط کبابو راه انداختیم و کباب خوردیمو و قلعه ی شنی ساختیم و اب بازی کردیم و سوار قایق شدیم که البته مامانامون سوار نشدن گفتن میترسیم و من و شروین و باباهامون سوار شدیم و نزدیک بود من بیفتم تو اب که شروین یقه ی لباسمو کشید و پرتم کرد تو قایق
 الانم که میخوایم بریم!
خداحافظ تا پست بعدی!
فردا میخوایم بریم خرید 
خدافظ
لباسای من و شروین:
 صاحل شروین
 تیشرت ابی رنگ که روش نوشته i love you و شلوارک سبز ساده تیشرت مشکی کاملا ساده که روش عکس تار عنکبوته و شلوارک سفید ساده
http://uupload.ir/files/u0x7_33333333333333333.png

موضوعات: عکس ، خاطره ،
برچسب ها: دریا ، شروین ، دوست مامانم ،
[ جمعه 2 تیر 1396 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
خونه ی دوست مامانم!
سلامی دوباره!
ما الان خونه ی دوست مامانمیم!
الان اونا دارن وسایلاشونو میزارن تو ماشین تا حرکت کنیم!
خب بعد از اینکه مطلب قبلیو براتون گذاشتم نشستم با موبایلم فیلم دیدم و بعدشم یکم خوابیدم ولی از اونجایی که من نمیتونم تو ماشیم زیاد بخوابم حالم بد میشه بعدش نشستم یکم داستان دختران جادورو نوشتم(میخوام وقتی یه فصلش تموم شد بزارمش وب)
خب بعد از اینکه یکم داستانو نوشتم دوباره نشستم پای موبایلم و با دوستام چت کردم و...
دیگه داشت حوصلم سر میرفت که رسیدیم!
وای نمیدونین پسرشون چقد نازه!
از من قدش بلند تره و چشاش عسلیه و پوستش سفیده!
اونقد شیطونه!
عین خودم!
انگار نه انگار خرس گنده شدیم!
مامان و باباش هی دعواش میکردن و براش خط و نشون میکشیدن(افتضاح به فکر خودم افتادم که مامانم قبل از رفتن به مهمونی منو تهدید میکنه)
خب بعدشم که رفتیم توی خونشون گفتن نهارو اینجا بخورین بعد حرکت کنیم اما بابام گفت نه دیر میشه نهارو توی راه یه جای خوش اب و هوا نگه میداریم میخوریم!
هیچی دیگه یکم استراحت کردیم و من و ش...که پامون تا زانو تو موبایل بود حتی یه تکون کوچولو هم به خودمون نمیدادیم!
داشتم میگفتم بعد از اینکه بابام استراحت کرد دوست مامانم با کمک شوهرش وسایلا رو دارن میبرن توی ماشین!(خاک تو سر ش...همینجوری نشسته بود پای موبایل!)و مامان و بابای منم الان رفتن کمکشون!
دیگه خداحافظ من میخوام برم دشوری حوصله ندارم تو راه برم!

http://uupload.ir/files/j9q4_2222222222222222.png

موضوعات: خاطره ، حرف ، عکس ،
برچسب ها: مسافرت ، دریا ، دوست مامانم ،
[ پنجشنبه 1 تیر 1396 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ ♡Sahel♡ ] [ comments () ]
آخرین مطالب